Lilypie 2nd Birthday Ticker Daily Noonoosh

Daily Noonoosh

Thursday, November 19, 2009

بوي موي سوخته

گيلاس اول و دوم را كه زود ببري بالا ، نمي فهمي كه زياد خورده اي يا كم ....بعد پشت سرش گيلاسهاي بعدي و يكهو مي بيني دست و پاهايت بيحس شده اند،سرخوشي و الكي مي خندي ، و بقيه مي فهمند كه يك مرگيت شده است
.
.
بعد مي خواستم سيگار هم بكشم ، بابا آنجا بود ، خودش ليوان مش روبم را پر ميكند اما تا حالا سيگار كشيدنم را نديده
به فردريك اشاره ميكنم كه سر بابا را يكجوري گرم كن
با مارال مي نشينيم روي پشتي هال عقب ، پاهايمان را دراز ميكنيم و تكيه مي دهيم ... دو تا سيگار از توي پاكتها بر ميداريم ، نمي دانم پاكتها مال كي هستند ، سيگار فردريك وينستون بود ، اينها آشنا نيستند
ياد روزهاي مجردي كه با مارال يواشكي دود هوا مي كرديم و غيبت
سيگار بدستم بابا مي آيد عقب ، پشت سرم قايمش ميكنم .... براي خودش نوشابه مي ريزد و مي رود ، بوي سوختگي مي آيد ، پشت موهايم كز كرده و آمده بالا ...بوي موي سوخته را دوست دارم ..ياد كله پاچه هاي عزيز مي افتم، همانها كه توي حياط پر دار و درخت تميز ميكرد و روي منقل موهايش را مي سوزاند
سيگارهاي پاكت اول را چس دود ميكنيم ....مي خواهيم برويم سراغ پاكت دوم
ساعت دوازده شب است ، بايد دخترك را برگردانيم خانه
درو پنجره ها را باز ميكنم تا كوران شود ...هود آشپزخانه را روشن ميكنم .... آي مهمانها دختركم تا نيم ساعت ديگر ميرسد .. دود و دم تعطيل

Wednesday, November 18, 2009

همه دختران من

در خانواده من و فردريك ، نسل پسران تقريبا در حالا انقراض است

مامان من سه تا نوه دارد كه هر سه دخترند ، مامان فردريك هم دو تا نوه دختر داشت و همه منتظر بودند كه اين آخري بعد از دخترك من پسر از كار در بيايد كه آنهم زد و دختر شد


خلاصه اينكه هر جا مي رويم پنج شش تا دختر قد ونيم قد با همه ادا و اطفارهاي دخترانه همراهمان هستند

.

ديروز يك مهماني دوستانه ازنوع بزن و برقص در خانه مامانم برپا بود ، همه خانمهاي پنجاه شصت به بالا ،با رنگ و بويي متفاوت زدند و رقصيدند و جك بي ادبي گفتند و خنديدند
ديدنشان جالب بود ، همان دختر بچه هاي چهارده پانزده ساله اما با شكمها و باس.نهاي بزرگ و سي ن ه هاي افتاده، رقصيدند ، مسخره بازي كردند ....و حسابي خوردند
وقتي رفتند ما بوديم و خيل دختر بچه هاي فاميل كه قر توي كمرشان گير كرده بود و جلوي خانمهاي مسن ، نتوانسته بودند عرض اندام كنند، صداي ضبط را تا حد لرزش شيشه پنجره ها زياد كرديم
وسط ظرفهاي دست خورده ميوه و شيريني هاي نصفه ، از دو ساله تا شصت ساله رقصيديم ، دامن هايمان را بالا زديم ، موهايمان را توي صورتمان ريختيم، كفشهايمان را در آورديم ورقصيديم ، جوادي ، خارجي ، خردادياني
.
.
وسط اين ديوانگي زنانه ، دختركان پرانرژي را نگاه ميكردم ، همانها كه بدنيا آمدن و بزرگ شدنشان را ديده بودم و حالا قسمتي از زندگيم هستند ، زندگي من و دختركم كه عاشقانه دوستشان دارد و چقدر خوشحالم كه همه شان دخترند هم نفس ، هم صحبت و همدم مهماني هاي خاله زنكه اي و رقص هاي بي اختياري مان
.

Tuesday, November 17, 2009

پروانه

براي همه كساني كه مي پرسند و دلشان مي خواهد بدانند
يك پروانه اي* ، از همان مدلي كه اينگليسي زبان ها مي گويند ، از يك جايي آمده و توي دلم جا خوش كرده و هي خودش را به اينطرف و آنطرف مي زند ..خيلي هم محكم ميزند
تا وقتي اين پروانه اينجا باشد جا براي موجود ديگري نيست ... بنابراين : نخير بنده حامله نيستم
آن فصل جديد كتاب زندگي ام هنوز باز نشده بسته شد..... زندگي عجيب تر و پيچيده تر از آنچيزي است كه فكر ميكردم
* A butterfly in my stomach

Monday, November 16, 2009

تيز

سر صبح پاييزي ، هول هولكي حاضر شده ايم و امروز همه با هم مي رويم ، فردريك را دم تعميرگاه ماشين سوار ميكنم
دماغش و گوشهايش قرمز شده از سرما ...هنوز هم نمي فهمم اين چهار تا شويد چه ارزشي دارند كه حاضر نيست كلاه سرش بگذارد و اينقدر سرما نخورد
مي نشيند كنارم و درجه بخاري را زياد ميكند ، با دخترك كه عقب روي صندلي ماشين چرت مي زند خوش و بش ميكند و كمي به رانندگي من ايراد ميگيرد
پشت چراغ قرمز با هم حرف ميزنم ، نگاهم ميكند .. به چشمهايم زل ميزند ..... ميخندم مي گويم : چيه ؟
مي گويد : چشهات چه تيز شده ...مداد كشيدي ؟
مي گويم : من هميشه مداد مي كشم ، تيز يعني چي ؟ تيز خوب يا تيز بد ؟
مي گويد : فقط تيز
چراغ سبز مي شود و راه مي افتم ، با خودم مي گويم كاش يك چيز ديگر ميگفتي كاش مي گفتي چقدر چشهمايت قشنگ شده اند
.
.
هر دو را مي رسانم و جلوي شركت پارك ميكنم ، يك موتور گازي از كنارم رد مي شود ، سوت ميزند و ميگويد ماشا اللا ....جيگر چشماتو

Sunday, November 15, 2009

از اينجا

از مرخصي دو هفته اي تازه برگشته ، كت و شلوار و كراوات پوشيده بود و
ساعت رولكس يا يك چيزه ديگه با حلقه پلاتين دستش بود
از عروسي آنچناني هفته پيش در فلان هتل و ماه عسل چند روزه در ويلاهاي شمال مي گفت، كيك خانگي خريد و همه را مهمان كرد... ا
همه چيز حاكي از يك عروسي شيك وبا كلاس بود و نويد يك زندگي مشترك نمونه را مي داد
.
ولي از آنجا كه غيبت ركن اصلي زندگي اينروزهايمان است و حرف تو دهن ايراني جماعت بند نمي شود خبردار شديم كه ماه عسل سه روزه بعلت ناتواني جن * سي شازده داماد به گند كشيده شده
شازده داماد تحصيل كرده سي و شش ساله ، با كلي ماموريت هاي خارج و داخل در كارنامه كاري اش
***
يكي از دوستانم بعد از ده سال زندگي مشترك با شوهري فرهيخته ، مهربان ، با گذشت و از يك خانواده معروف فرهنگي ، دو سال پيش طلاق گرفت
مشكلات جن سي شان كم نبود اما مهمترينش باورهاي ذهني شوهر فرهيخته بود ، در تصوراتش زن خوب، زن نجيب و اصيل هيچ وقت نبايد براي برقراري رابطه پيش قدم ميشد ، يك نوازش يك بوسه از طرف همسرش همه آنچيزي بود كه بيزاري و سردي وي را بدنبال داشت
در هزارتوي ذهن سنتي اش، رابطه جن سي رابطه اي مردانه است ، زن همان قسمت منفعل ، خجل و با حياي داستان است ، همان قسمتي كه ميل جن سي ندارد ، در موردش نظر ، عقيده و تقاضايي ارائه نمي دهد
زني كه براي ايجاد رابطه پيش قدم شود زن خوبي نيست ، يادآور فاح شگي است و طبيعتا پس زده مي شود
اين ذهنيت همان چيزي است كه رفتگر محله تان آن را باور دارد ، برادرتان ،وقتي خودش دوست دختر دارد و گردن شما را ميزند اگر بفهمد با پسري حرف ميزدي، به آن ايمان دارد و احتمالا شوهرتان اگرچه دكتر ، مهندس يا استاد دانشگاه باشد، ته دلش هنوز همين حس را دارد
.
.
پ.ن : عجيب نيست كه مشكلات جن سي 50 درصد طلاقها و چه بسا درصد بسيار بيشتري از زندگي هاي نابسامان را نشان ميدهد

Friday, November 13, 2009

فحش بدهید ، آرام شوید

چند سال پیش قبل از بدنیا آمدن دخترک برای تولد دو ،سه سالگی بچه دوستم دعوت شده بودم
اواسط تولد ظاهرا بچه به توالت رفته بود و کار شماره دو انجام داده و منتظر بود تا مادر برای شستنش برود
مادر سانتی مانتال با صورت آرایش کرده و موهای میزانپیلی سرگرم رسیدگی به مهمانان بود
بچه از توی توالت داد میزد و مامانش را صدا می کرد ، یکبار دوبار ..ده بار
مامانش هم با داد جواب میداد : زهر مار ، زهر مااار ( مار را کشیده بخوانید ) اومدم ..اومدم
آنشب وقتی به خانه برگشتم به همه گفتم دوستم زن دیوانه احمقی بیش نیست ، عرضه مادر بودن را ندارد و جلوی اینهمه آدم به بچه اش فحش می دهد !!ا
قسم میخورم که در بیکفایتی دوستم بعنوان یک مادر کوچکترین شکی نداشتم و مهمتر آنکه مطمئن بودم من هرگز آنطور نخواهم بود
.
.
اینروزها که دخترک با همه چیز و همه کار مخالفت میکند ، می خواهد همه چیز را امتحان کند و لجبازیهایش رمقم را میگیرد ، دلم میخواهد فحش بدهم ، دلم می خواهد دهنم را باز کنم و سیلی از کلمات ناپسند اما آرامش بخش را سرازیر کنم
راهش را هم پیدا کرده ام..... دهانم را باز نمی کنم ، فحشها را در دلم فریاد می زنم و آرام میشوم
زهر مار شاید یکی از بهترین هایش باشد اینروزها !!! ا
.

Wednesday, November 11, 2009

كابوس


ساعت چهار بعدازظهر يك روز سرد و ابري پاييزي بود ، نيم ساعت قبل در حاليكه با يكنفر در جي ميل و همزمان با يكنفر ديگر در همين خراب شده چت ميكردم ، رئيسم مثل اجل معلق پشت سرم ظاهر شد و چشم از صفحه مانيتور بر نداشت.... ديوانه اي كه من باشم دست به هيچ چيز نزدم و گذاشتم چهار پنج دقيقه اي پيام ها را كه پاپ مي كردند روي صفحه تما شا كند ......جهندم


كم كم وقت رفتن بود ولي من دلم نمي خواست بروم ، به صندلي چسبيده بودم و چشمها و انگشتهايم مسحور اين صفحه سفيد و اين دكمه هاي سياه بود ، فكر كردم دخترك و پدرش الان هفت پادشاه را خواب ميبينند و معمولا بعد از رسيدن من هنوز خواب هستند ، پس كمي بيشتر مي مانم


نشستم و نوشتم و خواندم .... هوا تاريك ميشد و شركت خالي ، حس عجيبي بود ، تنهايي و در تاريكي با اين ميز و صندلي ها و در و ديوار همدم روزهاي طولاني من


ساعت چهارونيم راه افتادم ، در اتاقم را قفل كردم و كليد را تحويل دادم ، پشت فرمان ماشين يخزده نشستم و در گرگ و ميش راندم ، خيابانها شلوغ تر از هميشه بود و دير رسيدم

در خانه را كه باز كردم دخترك پريد توي بغلم ، چشم چپش قرمز و متورم شده بود ، و چرك و اشك بيرون ميداد

از ساعت سه و نيم از شدت سرفه بيدار شده ، روي بالشت و آستين فردريك بالا آورده ، بعد دستشويي بزرگ كرده و از آن ببعد هم چشمش شروع به آبريزي كرده ,هر پنج دقيقه هم مامانش را خواسته !!! ا

فردريك خسته و كسل بود ، نخوابيده بود ،غر ميزد كه چرا دير رسيده ام ... حوصله بحث نداشتم ، دلم براي بچه مي سوخت و به شانس گهم كه بعد از مدتها نيم ساعت ديرتر آمده ام و همان دفعه بچه زود بيدار شده و. مريض بوده لعنت فرستادم
لباس دخترك را عوض كردم ، دست و صورتش را شستم ....فردريك لباس پوشيد و گفت مي رود به خواهرش سري بزند، مي خواستم داد و قال كنم ، دعوا راه بياندازم كه من و بچه مريض غرغرو را ول ميكند و به مهماني مي رود ..دلم مي خواست داد بزنم ، عصباني شوم و خودم را خالي كنم .....اما بجايش سكوت كردم و هيچ نگفتم
دخترك بهانه گيري ميكرد ، دو تا نارنگي خواست كه هردو را پوست كرد و توي خانه ريخت بعد رفت سراغ سنگهاي شومينه ،دو تا جوراب را مثل دستكش پوشيده بود و سنگها را برميداشت و روي ميز مي ريخت ،
جلوي شكاف در را يك پتوي نازك انداخته بودم كه جلوي باد را بگيرد ، با چشم باد كرده و دماغ آويزان ميرفت روي همان پتو و جلوي سوز باد مي خوابيد ، اعتراف ميكنم كه اينجا كنترلم را از دست دادم و دو تا داد كشيدم كه البته اوضاع را بدتر كرد و تا چشم مرا دور ميديد ، بدو بدو ميرفت و روي همان پتو دراز ميكشد
.
براي شام شبش عدسي گذاشتم و براي نهار فردايش كمي ميگو و پوره سيب زميني ، براي خودمان هيچي درست نكردم ، حوصله آشپزي نداشتم، داشتم فكر ميكردم فردريك كه برگشت چند تا داد بكشم ، برگشت ..ميوه خريده بود و من داد نزدم ، فقط حرف نزدم ، نپرسيدم كجا رفتي ، چه كردي ؟ كي بود ..كي نبود ... خودش از صد تا داد بدتر بود
.
قصه طولاني است خلاصه اش ميكنم .... دخترك تا صبح سرفه كرد و نخوابيد ، همينطور هم من و البته فردريك تا خود صبح خروپف كرد و من كابوس ديدم
صبح كه بيدار شدم ، ظرف غذاي دخترك روي كابينت آشپزخانه بود ، ميگوها بيرون از يخچال خراب شدند و من ساعت شش و نيم صبح نميدانستم چه خاكي به سرم بريزم براي نهار بچه !!!ا