Lilypie 2nd Birthday Ticker Daily Noonoosh

Daily Noonoosh

Thursday, July 2, 2009

And....


And

Life Goes On .............

Monday, June 29, 2009

...


نمي نويسم براي اينكه نوشتنم نمي آيد

براي اينكه هنوز ، هرروز، همه زندگي ام شده گريه هاي شبانه براي آنچه چشمهايم باور نمي كرد ، براي صداي لرزان دختري كه از نزديك ميدان بهارستان به سي ان ان زنگ زده بود ، بحث راجع به مسائل اخير ، تماشاي بي بي سي و دنبال كردن سايتهاي مربوطه ، ديگر روزمره گي هايم به چشم نمي آيند كه هيچ ...نوشتنشان هم بي رنگ و بو خواهد بود

هنوز دلم ميخواهد جمعه ها بادكنك سبز بفرستم به آسمان ، پتيشن امضا كنم و اس ام اس ها را تحريم كنم
هنوز دلم ميخواهد فكر كنم مردم به اين زودي فراموش نخواهند كرد ...هنوز هم اندكي اميدوارم ، يك نور كوچك و لرزان ته دلم سو سو ميزند
وهنوز عجيب سرشار از نفرتم ، نفرتي با خشم آميخته كه شايد تا بحال اينچنين تجربه اش نكرده ام
*
*
*
بگذاريد زخمهايم كهنه شوند ، بگذاريد اشكهايم خشك شوند ........خواهم نوشت
.....

Tuesday, June 23, 2009

تولدي دوباره

دختر جان
به ما هم گفته بودند دنيا پر از پليدي و سياهي و ناپاكي است ، به ما هم گفته بودند درد و غم فراوان و خوشي كوتاه است ، به ما هم گفته بودند هر بار كه افتادي بايد دوباره بلند شوي ، هر شكستي مقدمه يك پيروزي است .....ولي نه ، نه ...به ما نگفته بودند : خودمان ياد گرفتيم ...خود خودمان
دختر جان
نميدانم سرنوشت براي تو چطور رقم خورده است ، نميدانم فردا روز ، خودت را ايراني ميداني يا نه ؟ نميدانم فرار ميكني از اينجا يا ميماني و لچك بسر راه خودت را پيدا ميكني
دختر جان
سرنوشت براي من اينطور رقم زده بود ، خواسته يا ناخواسته ، كه بمانم و ببينم و بسوزم
من صداي شليك گلوله و عبور تانك و چكمه هاي سربازان را در شكم مادر شنيدم ، من اشكهاي مادرم را وقتي خودم را گوشه شكمش گلوله كرده بودم ديدم
دختر جان
من با ضجه هاي مادرم براي برادر جبهه رفته ام بزرگ شدم ، با درسهايي از قران ، با تشويق به دينداري و فضيلت و كرامت انساني
من در مدرسه قرآن خواندم ، ديني را حفظ كردم ، جوراب و كفش سفيد نپوشيدم ، بلند نخنديدم، در دانشگاه تاريخ اسلام و وصاياي امام خواندم با پسرها حرف نزدم ، در خيابان شادي نكردم....
من
من جواني ام را حبس كردم
دختر جان
من انقلاب ايران را به چشم نديدم ، تجربه نكردم ...من در انقلاب بدنيا آمدم .اما
سي سال است كه شنيده ام : شاه بد بوده ، خيلي بد
شنيدم كه مردم دست بدست هم دادند در خيابانها فرياد زدند ، زخمي شدند ، كشته شدند
مردم شجاع بودند ، با هم مهربان بودند و شاه بد بود ..خيلي بد
دختر جان
ما هر سال در مدرسه جشن انقلاب گرفتيم ، به درو ديوار كاغذ رنگي آويزان كرديم ، سرود خوانديم و نمايش بازي كرديم .......سي سال
دختر جان
نمي خواهم برايت از بديهاي دنيا بگويم ، نمي خواهم از دروغ و پليدي بگويم .نمي گويم چراكه تا خودت تجربه اش نكني ، نخواهي فهميد كه چه ميگويم
دختر جان
اينروزها انگار تاريخ دوباره تكرار شده ، همه آنچه را كه سالها در تلوزيون ديده بودم جلوي چشمهايم اتفاق مي افتند
جوانها فرياد ميزنند ، شجاع شده اند عجيب ، از دروغ مي گويند ....از دروغ
جوانهاي همسن من ، همانها كه آنروزها را نديدند ، همانها دارند نمايش انقلاب را بازي ميكنند ، چه خوب بازي ميكنند ، چه طبيعي ...پر از شور و انرژي و خشمند .فرياد ميزنند و ميدوند ....وبعد مثل گل پرپر ميشوند .همه جا دود است و آتش .....از همان گازها كه چشم را مي سوزاند...يك عده هم هستند كه نقش آدم بدها را بازي ميكنند ..زيادند دخترم خيلي زياد ..و چقدر خوب بازي ميكنند
اينروزها اما تلوزيون اين نمايشهاي خياباني را نشان نميدهد ، نميدانم چرا ؟ اينروزها اما تلوزيون ميگويد كه جوانها همان آدم بدها هستند و آدم بدها خوب ؟ تلوزيون سريال و لرل وهاردي و راز بقا پخش ميكند
اينروزها روزهاي عجيبي است
دختر جان
من دوباره بدنيا آمدم اينروزها ...دوباره

Sunday, June 21, 2009

اي آسمان








آسمان ببار
آسمان خون ببار بر دستهاي كثيف ، خون ببار بر چهره هاي پليد ، خون ببار بر سخنان فريب و ظلمت و تاريكي ....آسمان ببار كه چشمهايمان ، دلمان خونين است

Thursday, June 18, 2009

حق ما گلوله نيست


بيآيبد همه با هم در غم از دست دادن هموطنان بيگناهنمان سوگواري كنيم ، بگذاريد همه ببينند و بدانند كه برما چه ميگذرد اينروزها

Tuesday, June 16, 2009

تويي

آن خس و خاشاك تويي ، پست تر از خاك تويي

شور منم ، نور منم ، عاشق رنجور منم
*
*
زور تويي ، كور تويي ، هاله بي نور تويي
دليل بي باك منم ، مالك اين خاك منم

Monday, June 15, 2009

هستم

بچه ها: من خسته ام ، افسرده ام ، دلشكسته ام ، نا اميدم ، احساس حقارت ميكنم .......انگار كه جلوي جماعتي سيلي خورده باشم
.