ساعت چهار بعدازظهر يك روز سرد و ابري پاييزي بود ، نيم ساعت قبل در حاليكه با يكنفر در جي ميل و همزمان با يكنفر ديگر در همين خراب شده چت ميكردم ، رئيسم مثل اجل معلق پشت سرم ظاهر شد و چشم از صفحه مانيتور بر نداشت.... ديوانه اي كه من باشم دست به هيچ چيز نزدم و گذاشتم چهار پنج دقيقه اي پيام ها را كه پاپ مي كردند روي صفحه تما شا كند ......جهندم
كم كم وقت رفتن بود ولي من دلم نمي خواست بروم ، به صندلي چسبيده بودم و چشمها و انگشتهايم مسحور اين صفحه سفيد و اين دكمه هاي سياه بود ، فكر كردم دخترك و پدرش الان هفت پادشاه را خواب ميبينند و معمولا بعد از رسيدن من هنوز خواب هستند ، پس كمي بيشتر مي مانم
نشستم و نوشتم و خواندم .... هوا تاريك ميشد و شركت خالي ، حس عجيبي بود ، تنهايي و در تاريكي با اين ميز و صندلي ها و در و ديوار همدم روزهاي طولاني من
ساعت چهارونيم راه افتادم ، در اتاقم را قفل كردم و كليد را تحويل دادم ، پشت فرمان ماشين يخزده نشستم و در گرگ و ميش راندم ، خيابانها شلوغ تر از هميشه بود و دير رسيدم
در خانه را كه باز كردم دخترك پريد توي بغلم ، چشم چپش قرمز و متورم شده بود ، و چرك و اشك بيرون ميداد
از ساعت سه و نيم از شدت سرفه بيدار شده ، روي بالشت و آستين فردريك بالا آورده ، بعد دستشويي بزرگ كرده و از آن ببعد هم چشمش شروع به آبريزي كرده ,هر پنج دقيقه هم مامانش را خواسته !!! ا
فردريك خسته و كسل بود ، نخوابيده بود ،غر ميزد كه چرا دير رسيده ام ... حوصله بحث نداشتم ، دلم براي بچه مي سوخت و به شانس گهم كه بعد از مدتها نيم ساعت ديرتر آمده ام و همان دفعه بچه زود بيدار شده و. مريض بوده لعنت فرستادم
لباس دخترك را عوض كردم ، دست و صورتش را شستم ....فردريك لباس پوشيد و گفت مي رود به خواهرش سري بزند، مي خواستم داد و قال كنم ، دعوا راه بياندازم كه من و بچه مريض غرغرو را ول ميكند و به مهماني مي رود ..دلم مي خواست داد بزنم ، عصباني شوم و خودم را خالي كنم .....اما بجايش سكوت كردم و هيچ نگفتم
دخترك بهانه گيري ميكرد ، دو تا نارنگي خواست كه هردو را پوست كرد و توي خانه ريخت بعد رفت سراغ سنگهاي شومينه ،دو تا جوراب را مثل دستكش پوشيده بود و سنگها را برميداشت و روي ميز مي ريخت ،
جلوي شكاف در را يك پتوي نازك انداخته بودم كه جلوي باد را بگيرد ، با چشم باد كرده و دماغ آويزان ميرفت روي همان پتو و جلوي سوز باد مي خوابيد ، اعتراف ميكنم كه اينجا كنترلم را از دست دادم و دو تا داد كشيدم كه البته اوضاع را بدتر كرد و تا چشم مرا دور ميديد ، بدو بدو ميرفت و روي همان پتو دراز ميكشد
.
براي شام شبش عدسي گذاشتم و براي نهار فردايش كمي ميگو و پوره سيب زميني ، براي خودمان هيچي درست نكردم ، حوصله آشپزي نداشتم، داشتم فكر ميكردم فردريك كه برگشت چند تا داد بكشم ، برگشت ..ميوه خريده بود و من داد نزدم ، فقط حرف نزدم ، نپرسيدم كجا رفتي ، چه كردي ؟ كي بود ..كي نبود ... خودش از صد تا داد بدتر بود
.
قصه طولاني است خلاصه اش ميكنم .... دخترك تا صبح سرفه كرد و نخوابيد ، همينطور هم من و البته فردريك تا خود صبح خروپف كرد و من كابوس ديدم
صبح كه بيدار شدم ، ظرف غذاي دخترك روي كابينت آشپزخانه بود ، ميگوها بيرون از يخچال خراب شدند و من ساعت شش و نيم صبح نميدانستم چه خاكي به سرم بريزم براي نهار بچه !!!ا